پیشگفتاری بر نامه شیخ حسن جوری نیشابوری
شیخ حسن جوری نیشابوری، که در حدود اوایل قرن هشتم هجری در قریه جور در حومه نیشابور، به دنیا آمد و تحصیلاتش را در زادگاه خود به پایان رسانید، یکی از شخصیتهای برجسته تاریخ ایران در این قرن است. شیخ جور نیشابور را میتوان از دیدگاههای متفاوت یک عارف و شیخ صوفی، یا یک مجاهد و مصلح اجتماعی و یا یک رهبر مذهبی و پیشوای جنبش دینی دانست که بخشی از تاریخ سده هشتم هجری، با نام او گره خورده است و قیام مردم خراسان در برابر اسبتداد و استیلای بیگانگان ایلخانی، بیش از هر کس و هر چیز با نام او شناخته میشوند چنانکه نمیتوان از سربداران و سربداریها سخن گفت و بلافاصله به نام شیخ مجاهد نیشابور نرسید. هر چند باید گفت که هر چند این شیخ مجاهد، معرّف و شخصیت نمادین دوره کوتاه سربداران است اما حکومت و دولت سربداران، از هیچ نگاه، نمیتواند دستاورد و آینه تمامنمای شخصیت، اهداف و آرمانهای این مجاهد بزرگ باشد زیرا آنچه عملاً در نهضت مردمی سربداران خراسان به وقوع پیوست با آرمانهای اصیل رهبران معنوی قیام یعنی شیخ خلیفه مازندرانی، شیخ حسن جوری نیشابوری و پیروان آنها، انحرافی مشخص دارد که دستاورد عملکرد امیران و سرکردگان نظامی موسوم به سربدارای یا سربداران میباشد که در واقع موسسان و حکمرانان حکومت سربداران نیز بودهاند.
نامهای از شیخ حسن جوری نیشابوری، در کتابهای تاریخ، ثبت و ضبط گردیده که تلویحاً موید همین مضمون است. این نامه که به امیر محمد بیک، حاکم نیشابور و مشهد نگاشته شده، یکی از مکتوبات مهم قرن هشتم هجری است که از واکاوی آن، میتوان به نکات کارگشایی در این دوره از تاریخ، مقارن با دوره حکومت محلی امرای موسوم به سربداری یا سربداران در بخش غربی خراسان، دست یافت. شیخ حسن جوری، شخصی است که جنبش فکری و تعالیم شیخ خلیفه مازندرانی را به مرحله عملی و منصه ظهور میرساند او پس از حسدورزی و دسیسه فقیهان سبزوار که منجر به شهادت شیخ خلیفه گردید، به خاطر حفظ جمعیت شیعه که در برابر فقیهان کینهجوی سبزوار در موضع ضعف قرار داشتند، از آن محل هجرت مینماید و برای گسترش قیام سفری تبلیغی را میآغازد که از نیشابور آغاز شده و گسترهای شامل مشهد، ابیورد، خبوشان، عراق، ترکستان، بلخ، ترمذ، هرات، خواف، قهستان، کرمان و ... را در بر میگیرد. از این مهاجرت که گستره آن بسیار بیشتر از گستره قلمرو حکومت سربداران، حتی در دوران اوج قدرت آنان بوده است دستکم یک برداشت مهم میتوان داشت و آن اینکه، هدف شیخ جوری، هدفی فراگیرتر، گستردهتر و متعالیتر از آنچه که بعدها امیران حکومت محلی سربدارن بدان میاندیشیدند بوده است.
شیخ حسن جوری نیشابوری، در دوران پرآشوب قرن هشتم هجری، مجاهدی اصلاحطلب و ظلمستیز است که از یک سوی در نبردی عقیدتی با ایادی ظلم و جور زمان خود در خارج از چارچوب مرزهای جغرافیایی قیام مردم خراسان مبارزه مینماید و از سوی دیگر در هماوردی اصلاحطلبانه با جناح انحصارگرای داخلی سربداری قرار گرفته است و در نگاهی دگرباره به این نامه، و با در نظر داشتن عبارات و مفاهیمی همچون «صلاح مسلمان و مسلمانی در آن باشد»، «دفع ظلم و طمع و خلاص مسلمانان واجب و لازم است»، «همه مسلمانان، بعدالیوم در مقامهای خود ایمن و ساکن توانند بود»، «به اتفاق پیشوایان دین و سایر مسلمانان به قولی که نزدیک همه اصلح باشد» و ... اشاره شده است که نشانگر این مضمون است که آرمان و اهداف رهبران مذهبی قیام و به ویژه شیخ حسن جوری، گسترهای بسیار فراتر از اهداف، اندیشهها و انگیزههای سربداران داشته و چنانکه در متن همین نامه هم میبینیم و این نامه، مکتوبی است که منسوب به شخص شیخ حسن جوری، در تاریخ ثبت شده. این شیخ مجاهد، در این نامه، نه تنها حتی یک بار، خود را به اصطلاحاتی همچون «سربدار»، «سربدال»، «سربداری»، «سربداران» و چیزهای مانند اینها منسوب نکرده بلکه حتی اشارهای نیز بدین مفاهیم نداشته است.
با این پیشینه، چندان دور از ذهن و منطق نخواهد بود که در مرور تاریخ قرن هشتم هجری، به اختلافات ژرف عقیدتی و راهبردی شیخ حسن جوری و وجیهالدین مسعود باشتینی -دومین امیر حکمران دولت سربداران- برمیخوریم چنانکه در حدود کمتر از 4 سال بعد از نوشته شدن این نامه، و در حدود 743 هجری، با دسیسه قتل شیخ حسن جوری، این اختلاف عقیدتی به خوبی خود را نشان میدهد. رویداد شهادت شیخ حسن جوری در جنگ زاوه، رویدادی است که تمایز خط فکری امیران سربداری را از رهبران معنوی مذهبی، مشخص مینماید و در دوران امارت خواجه علی موید سبزواری بر سربداران، با واقعه قتل پهلوان حسن دامغانی و جمله قصار معروف خواجه علی موید سبزواری که میگوید «کار حکومت و مملکتگیری، آزرم برنتابد»، نمودی دیگر از تفکر امیران سربداران، هویدا میگردد. خواجه موید سبزواری، با دسیسه قتل درویش عزیز مجدی و همچنین به زبالهدانی تبدیل کردن مزار شیخ حسن جوری و شیخ خلیفه مازندرانی، تاکیدی مجدد بر انحراف حکومت سربداران از آرمانها و اهداف رهبران معنوی قیام است، چنانکه حتی حضور آرامگاه رهبران مذهبی را که زیارتگاه و مورد توجه عامه مردم است بر نمیتابند.
شهادت شیخ حسن جوری، در میدان جنگ میان سپاه سربداران و آل کُرت، و در منطقه زاوه، در سیزدهم صفر 743 هجری، در دوران حکومت سربدران به وقوع پیوست. میرخواند در روضةالصفا، درباره این صحنه از جنگ زاوه مینویسد: «در دو فرسنگی زاوه، فریقین را ملاقات افتاد جنگی صعب، روی نمود ... لشکر شیخ حسن ]جوری نیشابوری[ پنجهزار مرد بود و متابعان ملک ]حکمران آل کرت[ قریب سیهزار کس بودند و بعد از کشش و کوشش بسیار، سپاه ملک، منهزم گشت و خدمتش نیز خواست که فرار بر قرار اختیار کند ... در این اثنا، شخصی نصرالله جوینی نام، به اشارت وجیهالدین مسعود ]امیر دوم حکومت سربداران[، زخمی مهلک بر شیخ حسن زده، مسعود، بیتامل، نصرالله را کشته، خزانه برگرفت و روی بر گریز نهاد...» چرا امیر حکومت سربداران، با توجه به اینکه میداند و آزمودهاست که با حضور رهبر معنوی همچون شیخ حسن جوری، قدرت و صلابت و مشروعیت مردمی حکومت او، چندین برابر میشود اقدام به قتل این مجاهد بزرگ مینماید؟ آیا از همان ابتدای کار، تفاوت نگرش و آرمانها برای وجیهالدین مسعود سربداری مشخص و معلوم نبوده است؟ آیا ادامه حیات رهبری معنوی قیام و اشاعه اندیشه او، در آیندهای نزدیک، مشروعیت حکومت سربداری را مورد سوال جدی قرار نمیداد؟ اینها سوالهایی است که باید از تاریخ پرسید و اگر تاریخ کمتر از پنجاه ساله حکومت محلی و پرکشمکش سربداران را بررسی کنیم در مییابیم که شیخ حسن جوری، تنها رهبر مذهبی نیست که به دست امیران سربدارای، به قتل رسیده و یا اینکه مورد آزار و اتهام و تعقیب قرار میگیرند.
آسوده از قافیهسازیها و مضمونسازیها برای شعرهای حماسی و فارغ از فراهم نمون ملغمهها برای تبلیغها و خطیبهگوییها، باید اذعان داشت که ژرفنگری در رویدادهای دوران سربداران، این مضمون و مفهوم را در ذهن حقیقتجوی میپروراند که خط فکری سربداری از خط فکری رهبران معنوی و مذهبی، انحرافی معنادار داشته، چنانکه مذهب و احساسات آزادیخواهانه عامه مردم، بهانهای شده است تا امیران سربداری به کار «حکومت و مملکتگیری» خود بپردازند. سرمنشاء این خط فکری را از آغازین روزهایی که قیام ظلمستیز مردم، محمل بر اریکه قدرت نشستن عبدالرزاق باشتینی در سبزوار شد باید جست، و عبدالرزاق از نخستین کسانی بود که شعار سربداری را مطرح کرد. بازخوانی زندگی و حکومت عبدالرزاق باشتینی که موسس حکومت سربداران بود، خود بیانگر این است که این انحراف معیار، از آغاز دولتسازی سربداران وجود داشته است و خط اندیشه بزرگمردان باورمند و مجاهدانی نستوه، همچون شیخ خلیفه مازندرانی و شیخ حسن جوری، از این تبار فکری، جداست. و حرف پایانی اینکه، قتل شیخ حسن جوری، فقط استضعاف قیام بیگانهستیز و باورمندانه مردم خراسان نبود بلکه خیانت به باورها، پایمردیها و ازجانگذشتگیهای مجاهدان راه راستین تشیع بود. اینک، نامه شیخ مجاهد نیشابور را به امیر محمد بیک، بازخوانی مینماییم:
سوادِ مکتوبِ «شیخ حسن جورى»
که به « امیر محمّد بیک برادر ارغونشاه » نبشته است.
بعد از ثنا و حمدِ آفریدگار و درود بر نبىّ هاشمى و آل و اصحاب و عترتِ او ، به حضرتِ امیرِ اعظم خَلَفِ اعاظم الامراء فى العَجَم ذو المَحامد و المَفاخر ، امیر محمّد بیک -وفّقَهُ اللهُ لما یُحِبّ و یَرضى و اَلهَمَهُ متابعة قوانین الرّشد و التّقوى- داعى مخلص حسن جورى دعواتِ با اخلاص مرفوع مىگرداند «على ما یَشاءُ قدیر»(1) این دعا پانزدهم ذىالحجّة از مقام نیشابور محرّر گشت. از حال خیر و وجوب حمد مىنماید نه از روى افتخار بلکه به طریق شکر از حضرتِ آفریدگار -عزّ شَأنه- که این ضعیف از عهدِ صبا و عُنفوانِ شَباب همیشه مُرید و معتقدِ اهلِ حقّ بوده و دوستدار ائمّه و علماء دین و تابع اربابِ صلاح و تقوى و طالب راه نجاتِ آخِرت بوده و بدین هوس مدّت هفت، هشت سال به مدارس تردّد نموده و به قال و قیل مشغول گشته و سخن ائمّه طوایف استماع کرده و بر اختلافاتِ اقوال و اعتقاداتِ ایشان به قَدر الوسع وقوف یافته تا عاقبت در سبزوار به خدمت شیخ بزرگوار صاحبالاسرار و الافتقار، سرّ اللهِ فىالارضین، شیخ خلیفه -قَدَّسَ اللهُ روحَه العزیز و رَضِىَ عنه- رسید و بعضى از سخنان او شنید و به تدریج معلوم کرد که آن بزرگ، مُرشد راه حقّ است و از سرِ صِدق و ارادت و صفاى نیّت بدو تمسّک نمود و به یُمنِ همّت مبارکش بدانچه مقصد و مقصود این ضعیفِ نحیف بود رسید، و الحمدُللهِ على ذالک.
و بعد از آنکه آن بزرگ در سبزوار به دستِ ظَلَمه اَشرار به درجه شهادت رسید این ضعیف در همان شب به طرفِ نیشابور سفر کرد در بیست و سیّم ربیع الاوّل سنه ستّ و ثلاثین و سبع مایه، دو ماه دیگر در حدودِ نیشابور به گوش ها مُنزوى مىبود و چون بعضى مردم بر احوالِ این ضعیف وقوف یافتند و آغازِ تردّد نهادند از آنجا به مشهد مقدّس رضوى –علیهالسّلام- سفر کرد و از آنجا به اَبیوَرد و خَبوشان و پنج ماه دیگر همچُنین از مَقامى به مَقامى مىگریخت و با هیچ آفریده در نمىآمیخت و مَعَ هذا به هرجا که یک هفته مىبود، مردم تردّد آغاز مىکردند و به حدّ ازدحام مىرسید، تا در اوّل شوّال این سال، سفرِ عراق اختیار کرد و یک سال و نیم در آن سفر بود و از آنجا نیز به هرجا که مَقام مىاُفتاد چُنین تشویش پیدا مىشد و جمعى از خراسان در عقب آمدند و باز به طرف خراسان مراجعت نمود و قرب دو ماه دیگر در طرف خراسان بود در دو سه ولایت به سبب ازدحام خواصّ و عوامّ هیچ جاى ساکن نتوانست شد.
در محرّم سنه تسع و ثلاثین و سبع مایه عزیمتِ تُرکستان نمود و مدّتى در بَلخ و تِرمِذ بود، به سبب همین نوع زحمت باز به طرف هَرات افتاد و از آنجا به خواف و قُهستان و هرچند روز در موضعى دیگر مىبود؛ و از آنجا عزیمت طرفِ کرمان کرد.
فامّا راه در بند بود و ضعف بر مزاج غالب، دیگر بار به طرف مشهد مقدّس رفت و از آنجا به ولایت نیشابور و قُرب دو ماه دیگر در غارِ ابراهیم و در آن کوهسار هر چند روز در گوشه دیگر مىبود و به سر مىبُرد و در این مدّت خَلق بسیار روى بدین ضعیف آوردند. اکثر به طلبِ خلاص و نجات راه آخِرت مىآمدند و از همه طایفه مردم پیش این ضعیف مىرسیدند تا به جایى ادا کرد که بعضى از مشایخ و متفقّهه نیشابور و اصحابِ اَغراض حیلتها انگیختند و افترا کردند که این درویش و مریدانِ او دشمنِ اهل علماند و منکرِ قوانینِ شرعیّهاند؛ و تارکِ اصحابِ شریعت؛ و حکّام را در وَهم انداختند و بر قصدِ این ضعیف اتّفاق نمودند مگر آن بود که امیر محمّد اسق(2) روزى پیش این ضعیف رسیده بودند و سؤالها کرده و جوابها شنیده و بر بعضى احوال وقوف یافته مانع و مُعارض ایشان شد و بدان سبب بود که این ضعیف از قُهستان عزیمت عراق کرد و به دستجردان افتاد. راهِ بیابان در بند و مخوف بود و طایفه انبوه با این ضعیف بودند به راهِ بیابان سفر میسّر نشد و به سر چند راه دیگر رفت، سفر برنیامد بار دیگر به مشهد مقدّسه رفت و چند روز مُقام کرد، دیگر بار مَشایخ و سادات و متفقّهه به قصد و سعى برخاستند و به جانبِ حکّام، نامهها روان کردند، بعضى را در وَهم انداختند که این مرد، خروج خواهد کرد و مُلک خواهد گرفت؛ و تَبَع و مریدان او بسیار شدهاند و ساز و سلاح راست کرده و گفتهاند که اظهار مذهبِ روافض خواهد کرد.
القصّه، از امیر بزرگ ارغونشاه -هداه اِن شاءَ الله- ایلچى به مشهد مقدّس آمد و حُکم آورد به گرفتن و بُردنِ این ضعیف، آن ایلچى مردى عاقل بود این ضعیف را دید و احتیاط کرد؛ او را معلوم شد که سخنِ آن جماعت دروغ و بُهتان است، این معنى باز نمود از آنجا حُکم فرستادند و او را بازخواندند و این ضعیف را عُذرخواهى نمودند.
قُرب دو ماه در این گفت و گوى شد و اصحابِ قصد و غرض، هیچ نوع آرام و قرار نگرفتند تا به جایى رسید که این ضعیف و جمعى اَنبوه از درویشان بر عزیمتِ حِجاز به راه قُهستان توجّه کردند؛ و در آن وقت خدمتِ امیر بزرگ در نیشابور بود از عزیمتِ این ضعیف خبردار گشتند و به عُذرخواهى و دلدارى مانع سفر شدند و عاقبت آن بود که به سر این ضعیف آمدند و نوّاب خدمتش شَنقَصَه(3) آغاز کردند و این ضعیف را رنجانیدن گرفتند و به طرفِ یازر فرستادند و قُربِ شصت هفتاد تن را از درویشان سروپاى درهم شکسته به ولایتِ طوس بُردند و سپردند و آن بود که اصحابِ سبزوار به نیشابور رفتند و از آنجا به ولایتِ یازر آمدند. چون بدانجا رسیدند این ضعیف استفسار نمود که سببِ آمدنِ شما و چندین شورش انگیختن چیست؟
گفتند: چون ما را معلوم گشت که خدمتِ شما را گرفته بدین جانب آوردهاند و قصدِ هلاک شما نمودند ما به جهتِ استخلاصِ شما برخاستیم و آمدیم.
این ضعیف از ایشان سؤال کرد که: شما را طَمَع آن هست که من با مقام شما آیم و عمل شما بردست گیرم؟
گفتند: نَعوذُ بالله، که اعتقادِ ما چُنین باشد.
پرسیدم که: چون شما را این نیّت است که به روش و طریقه این ضعیف گردید مىباید که گوشهنشینى اختیار کنید.
گفتند: ظَلَمه ما را نگذارند که ایمِن بنشینیم و میسّر نشود.
پرسیدم که : فایده آمدنِ شما و چندین زحمت چه بود ؟
همه جماعت خاموش شدند. بعد از آن چُنین گفتند: که طَمَع ما آن است که شما به خراسان مراجعت کنید و به هرجا که میسّر شود به عبادت مشغول شوید ما شرط مىکنیم که به هیچ نوع مُزاحم و مشوّش شما نباشیم.
القصّه، این ضعیف عزیمتِ خراسان نداشت. فامّا طایفه درویشان مصاحبِ ایشان بودند، دانستم که دست باز نخواهند داشت بدین طرف مراجعت افتاد. اکنون مقصود از این جمله تصدیعات آن است که تا راى انورِ ایشان را معلوم گردد که احوالِ این ضعیف بر چه نَسق گذشته است تا به امروز رسیده.
مدّت دو ماه است که این ضعیف، به سبزوار مُقام داشت و از جمله ولایاتِ خراسان پیش این ضعیف آمدند و نمودند که خرابى و پریشانى و قتل و غارت کردن ایشان به مرتبه اى رسید که به دفعِ ایشان برمىباید خاست و نوعى مىباید ساخت که ظلم مُرتَفع گردد و این فتنه فرونشیند که خان و مان و اهل و عیال و خون و مال جمله مسلمانان در معرضِ تلف و رسوایى خواهد افتاد.
این ضعیف جوابِ همه جماعت چُنان گفت که: هرگز پیشوایى و مقتدایى نکردهام و نخواهم کردن، این معنى با پیشوایان دین مىباید گفت. تا اگر ایشان به سعى و دَفع برخیزند و بر نوعى قرار گیرد که صلاحِ مسلمانان و مسلمانى در آن باشد ما نیز در مددکارى با ایشان یکى باشیم از جمله مسلمانان.
اکنون امیر وجیه الدّین مسعود و اتباعِ ایشان مىگویند که: هرچه بهبودِ مسلمانان در آن است بدان قیام خواهیم نمود و از هر آفریده که سخن حقّ با ما خواهد گفت، خواهیم شنید و دربندِ صلاح مسلمانان خواهیم بود و تمامتِ ائمّه و مشایخ و پیشوایانِ ولایتِ بیهق و نیشابور بدین اتّفاق کردند که دفعِ این ظلم و طلبِ صلح و خلاصِ مسلمانان واجب است چه معلوم است در این نزدیکى چه مقدار خَلق به قتل آمدهاند بر مقتضاى نصّ قرآن که «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلى أَمْرِ اللهِ»(4) این ضعیف بر سبیلِ اتّفاق با سایرِ مسلمانان در مصاحبتِ ائمّه و مَشایخ و ساداتِ کِرام عِظام و پیشوایان به بیهق به التماس امیر وجیه الدّین مسعود به جهتِ این مهمّ تا بدین مقام آمد و مکتوبى به حضرتِ امیر بزرگ امیر ارغونشاه مشتمل بر همین معنى که اینجا تقدیم افتاد ارسال کرده: اگر چُنانچه به سخنِ این ضعیف التفات فرمایند و دست از فتنه و خون ریختن بازدارند و به صُلح راضى شوند -اِن شاءَ الله تعالى- که بر وَجهى قرار گیرد که همه مسلمانان بَعدَ الیَوم در مقامهاى خود ایمِن و ساکن توانند بود و اگر از آن طرف خطاب بر وَجهى دیگر باشد لا شکّ، مُحاربهاى عظیم متوقّع است که تمام خلایق در شور آمدهاند و بىطاقت شده صورتِ حال این است که باز نموده شد، باقى شکّ نیست که امیرزاده در غایتِ کیاست و فراست نشان مىدهند و هرگز این ضعیف به امر و نهى هیچ آفریده مشغول نبوده است و نخواهد بود و اکنون به اتّفاق پیشوایانِ دین و سایرِ مسلمانان، حقّ ، به قولى که نزدیک همه طایفه اصلح باشد یکى خواهد بود یقین که ایشان نیز با عقلِ شریفِ خود رجوع فرمایند و هر نوع که دانند که بر قانونِ شریعت و عقل به صلاح اولى است آن پیش گیرند، زیادت از این تصدیعِ خدمت نداد ایزدش یار باد و توفیق رفیق « و السّلام على مَن اتّبعَ الهُدى».
فى الجمله، امیر وجیه الدّین مسعود و شیخ حسن مملکتِ نیشابور و سبزوار تحتِ تصرّف درآوردند و بر توابع و مضافاتِ آن مسلّط شدند و نوکران سپاهى جَلد برایشان جمع شد. و دعوى استقلال و استبداد کرد و نوکران امیر ارغونشاه را به تمامى از آن مواضع و ولایات بیرون کردند.
پانوشتها:
1. هرگاه بخواهد، برگِرد آوردنشان تواناست.
2. قیام شیعى سربداران، ص 82، روضة الصّفا ، ج 5، ص 606: «امیر محمّد باسق (اسحق)».
3. شَنقَصَه: فتنهگرى و فساد کردن. این واژه در ادبیّات فارسى، بسیار کم استعمال شده و معانى گونهگونى دارد؛ کیوان سمیعى ، اوراق پراکنده ، تهران ، 1366 ، ص 145.
4. حُجرات ، 49/9: اگر دو گروه مؤمنان با یکدیگر به جنگ برخاستند، میانشان آشتى افکنید و اگر یک گروه بر دیگرى تعدّى کرد ، با آن که تعدّى کرده است بجنگید تا فرمان خدا بازگردد.
منبع: زبدة التواریخ، حافظ ابرو ، ج1، ص 86-90.
با تشکر از: وبنوشت «خطه فربومد»، برای انتشار نامه مجاهد شهید شیخ حسن جوری نیشابوری که در اینجا از آن استفاده شده است. و آقای محمد رئوفی، برای ارسال تحلیلی که بر این نامه نگاشتهاند و در بخش اول متن، از آن استفاده شده است.